

چرا سهراب سپهری گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد؟
شاید آن روز سهراب که نوشت:تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل
پر دردگل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست !!!!!


يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم...
يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند 
طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم...
يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست
به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم...
يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا 
دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم...
يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست
دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم...
يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم
طلب سوختن بال و پر کس نکنيم...

خواستم تنهایی رو معنی کنم
اولین کاری که کردم به خودم نگاه کردم
و به دور و برم
خودم رو تنهای تنها کنار درختی خشک و دریا دیدم
فهمیدم تنهایی یعنی
خودت باشی و خدایت
خودت باشی و دل شکسته ات
خوت باشی و یک دنیا حسرت
خودت باشی و اشکهای پشیمانی ات


شاید بتوانم در وادی عشق کلبه ای رنگین تر از رنگ بال پروانه ها بسازم پنجره اش را باز کنم
تا بشود
مامن امنی برای پروانه های عاشق شمع وجود را بر طاقچه ءمهر روشن کنم تا پروانه راز
عاشق شدنش را برایم بگوید ومن بی ریای بی ریا در سوز دل او اشک حسرت بریزم دل را
مفروش کنم با فرش عاطفه
و دیوانگان بی مهر را در آن مهر و یک رنگی بیاموزم اما نه ...
می خواهم به غول تنهایی بگویم که دیگر در مدار زندگی کسی را ندارم که از عشق به پروانه
بگویم یا کسی را ندارم که از عشق و بودن برایش درد دلی بگویم می خواهم مقابل پنجره خزه
ای بکارم تا ظالمانه پروانه ها را برایم شکار کند برکه ای بسازم ودر آن مرغابیان بی مهری
پرورش دهم می خواهم نهال بی توجهی را از نو بکارم و آن را با نا امیدی ابیاری کنم می
خواهم از کینه برای پروانه ها سخن بگویم و به آنها بگویم که از شما بیزارم از شما که عاشقید
شما که عشق را حتی به قیمت بالهایتان انتخاب کردید ولی من عشق و معشوق امید و مهر و
زندگی را با هم از دست داده ام ..

بقیه عکس ها تو ادامه مطلب


مرگ من نزدیک است
باور کن
لحظه ی سخت نبودن
بسیار
نزدیک است
باور کن
دیگر از پنجره ی بسته ی شهر
هیچ کس
شعر زیبای زمان را
نتوان ریخت برون
دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری
مشت ها بود نشان خروار
و نهایت شبهی بود که من می دیدم
عینکی باید داشت
عینکی تا ابدیت
تا عقل
و نه دل
و دل از باغچه باید به برون کرد سریع
که مبادا اندکی جهل کند یک احساس
من
سپیدار بلندی بودم
سایه ام
برگ و تمام هستی ام
مال کسی بود روزی
من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او
باز مرا خوب ندید
حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم
چند تکه که به دیده زشت است
ارزان است
در عمل این ها نیست
من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم
مدیونم
و زمانی که جهان در گرو مشت من است
می خندم
و بلند خواهم گفت
این فقط
ذره ای از
شعله ی چند تکه ی چوب زشت است
من
سپیدار بلندی بودم ...
حال تنها شعله و آتش و دردم
همین

به کعبه گفتم تو از خاکي منم خاک ،
چرا بايد به دور تو بگردم ؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي ،
برو با دل بيا تا من بگردم

چشمانت را براي زندگي مي خواهم
اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
دلت را براي عاشقي مي خواهم
صدايت را براي شادابي مي شنوم
دستت را براي نوازش و
پايت را براي همراهي مي خواهم
عطرت را براي مستي مي بويم
خيالت را براي پرواز مي خواهم
و
خودت را نيز براي پرستش...
در زندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري


ساعتها رو به روزها گره مي زنم و روزها رو به شبها مي بافم.
همه لحظات تنهائي ام رو تو صندوقچه خاطرات ميذارم و اونو مي بندم.
مي خوام خاطراتم رو هديه کنم به آينده، آينده رو هديه کنم به زندگي،
زندگي رو هديه کنم به عشق و عشق رو هديه کنم به« تـــو»!
و تو رو ...
آخه« تـــو» رو به کی میتونم هدیه کنم ؟
نه به هیچکس ....... !
« تـــو» رو میسپارمت دست اونی که خیلی بیشتر از من دوست داره
دوستت دارم و دوستم داشته باش شايد.......
آره اگر دوست داشتن گناهه پس من گناهکارترين بودم.
همه نهي کردن منو از اين عشق و دوري از عشقت رو مي خواستن.
ولي من واستادم . بدون پناه، بدون ياور.
دوست داشتم تو اولين قطرات اشکم رو درک مي کردي
اون چيزي رو که تو وجودم بود.
دوست داشتم تو تمام نا باوري ها و تمام بايدها و نبايد ها باور مي کردي
دردي رو که روزها ، گوشه اين دل پنهون کردم و
با تمومه خاموشيم بفهمي که تو دلم غوغايي برپاست
.............................
.......................
..............
.
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل رابه کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزد و پروانه ندار

در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
سه جمله ي زيبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي . 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ . 3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد
![]()
سرنوشت، ننوشت...... گر نوشت، بد نوشت....... ((اما باور کن)) سرنوشت را نميتوان از سر نوشت
![]()
ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند
![]()
مي خواهم گلي را برايت بفرستم اما مي ترسم از اينکه پژمرده شود پس "س" را از "گل سرخ" و "ل" را از گل " لاله" ، "ا" را از گل "اطلسي" و "م" را از گل " مريم" بر ميدارم و سلام را تقديمت مي کنم
![]()

خدایا
من اینا رو نمیفهمم . اینا هم منو نمیفهمن ! خسته شدم ! خسته میفهمی یعنی چی !؟ نمیفهمی دیگه ! نمیفهمی ! میفهمیدی شر منو از سر اینا کم میکردی ! حوصله ام سر میره از دست آدمایی که فکر میکنن منم باید کپی خودشون باشم ! خوب منم میخوام زندگی خودمو داشته باشم ! این آدمای خلقتت اگه فهمیدن !!!!
نشستی اون بالا چیکار میکنی ؟! خوش به حالت ! هیچکس نیست بهت گیر بده ! هیچکس ! گیر ما هم که گیر نیست ! میخونی اینا رو میخندی و میری به کارات میرسی ! باحالی دیگه ! خدایی ! واسه خودت تاج و تخت به هم زدی رفتی نشستی روش و با آدمکای دنیایی که ساختی داری یه شطرنج ۷ میلیارد مهره ای بازی میکنی ! مهره سیاه و سفید هم نداره ! همه مهره هاش یه رنگه ! رقیب هم نداری ! واسه خودت میشینی جابجا میکنی مهره ها رو و یکی رو میزنی و یکی دیگه رو میاری جاش تو ! منم بچه که بودم یه همچین بازی ای میکردم ! اونوقت همیشه فکر میکردم وای که من چقدر باحالم که همیشه این بازی رو برنده میشم ! کلی واسه خودم ذوق مرگ میشدم !
منم اگه جای تو بودم و این همه وقت آزاد داشتم و این همه دلم خجسته بود اونوقت این چیزای دنیا رو که میدیدم میخندیدم و شاد میشدم ! ولی الان من جات نیستم ! مثل تو هم وقت آزاد ندارم . واسه همین هم هست که از دست این آدمای خوشگلت خیلی که زور بزنم فقط گریه نمیکنم و خودمو وا نمیدم !
بهت پیشنهاد میکنم بیای یه کم با آدمایی که ساختی زندگی کنی ! از اون بالا نگاه کردن فایده نداره ! از اون بالا هر کی دیگه هم که جای تو باشه و نگاه کنه خنده ش میگیره ! ولی اگه خیلی ادعات میشه که صبر و تحمل داری پاشو بیا چار روز رو زمین با این آدما زندگی کن ! اصلا چار روز بیا تو خونه ما جای من باش ! بیا بشین ببینم میتونی دووم بیاری یا نه ! بیا بشین ببینم میتونی هی بهت گیر بدن و هی هیچی نگی و هی چوب تو مغزت کنن و هی هیچی نگی یا نه ! اگه تونستی اونوقت معلومه یه کاری کردی ! شرط میبندم تو هم دووم نمیاری ! اگه آوردی اونوقت من دهنمو میبندم و هیچ چی نمیگم تا آخر عمرم و هر کی تو این خونه هر چی گفت من میگم چشم !!! اما اگه کم آوردی اونوقت هر چی میخوام باید بهم بدی ! چیز زیادی نمیخوام ! تموم شدن خودمو میخوام !
آره بابا ! تو راست میگی ! من نازک نارنجی ام ! من الکی زود خسته میشم ! من تحمل ندارم ! من هر چی که تو بگی ام ! ولی خوب همه اینا هم که باشم تو منو ساختی ول کردی وسط این آدما و واسه خودت شاد نشستی !
حالا هر چی ! به قول اون یارو که مطلبش تو دفتر مهدیه بود ! یا تو اشتباه ما آدمایی ! یا ما آدما اشتباه تو ! چه فرقی میکنه ! این وسط یکی هست که نیست ! نه این که نباشه ! یکی هست که درست و حسابی نیست ! شایدم همه چیز درسته و این وسط فقط منم که اشتباهم ! به هر حال هر چی که هست این آدم نازک نارنجی مسخره الکی چرت و پرت مذخرف ... یه چیز کوچولو ازت میخواد . تو که خدایی و کلی واسه خودت جلال جبروت داری و ادعات میشه هر کاری بخوای میتونی بکنی واسه اثبات حرفات هم که شده قبول کن و بهش بده !
این آدمه میخواد تموم شه ! واسه تو که کاری نداره ! پرونده اش رو بردار . اون انگشتت که روی نگین انگشترش مهر تمام شد رو طراحی کردی رو بیار نزدیک دهنت ! چند تا ها کن روش که مهره حسابی از بخار دهنت مرطوب شه ! انگشتت رو بکوب رو پرونده ! بعدشم ببندش و بندازش قاطی بقیه اونایی که هر روز جونشون رو همینجوری ساده میگیری !
مگه خدا نیستی !؟ مگه نمیگی هر کاری بخوای میتونی بکنی !؟ یالا دیگه !
بدون نظر نروید ناراحت میشم



فيلمهاي در حال اکران : به خاطر 1 ليتر بنزين - من ترانه 1000 ليتر بنزين دارم - رستگاري قبل از ساعت 12 امشب - رايحه خوش بنزين - ب مثل بنزين -علي بنزيني - بنزيني ها - بازي بنزين - مرد بنزيني - پسر بنزين فروش - دو ماشين با يک کارت - بنزين فصل- مي خواهم بنزين بزنم! - ديشب بنزين زدم آيدا- سفر به پمپ بنزين- بازگشت بنزين- از ميدون تا پمپ بنزين- دزدان بنزين






دوستت دارم

